کبوتر و آسمان «سروده ی استاد فریدون مشیری»
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:58
کبوتر و آسمانبگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند راشاید که پیش ازین نپسندی به کار عشقآزار این رمیده سر در کمند رابگذار سر به سینه ی من تا بگویمتاندوه چیست عشق کدامست غم کجاستبگذار تا بگویمت این مرغ خسته جانعمری است در هوای تو از آشیان جداستدلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کامخواه...
روزگار غریبی است
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:58
روزگار غریبی است پر از فاصله ،ترس ،تنفر...آدمهایی که هیچ وقت یاد نگرفتیم با هم زندگی کنیم...ماسک هایی که به چهره هایمان زده ایم ،لباس های عروسکی که به تن کرده ایمهمه ی دنیایمان شده است.فراموش کرده ایم که قبل از هر چیز یک وجه اشتراک داریم که:همه انسانیمروابطمان فقط بر مبنای جنسیتمان ،سطح و طبقه ی اجت...
پرده
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:58
شايد قرار نبود پايانش اين طور باشد...سخت بودنش قابل پيش بيني بود اما حالا که فرارسيده بود بيش از حد دشوار بود.آنقدر که گاهي در گوش خيالش صداي خرد شدن دنده هايش را مي شنيد...اما معلوم نبود فشار آه هاي تلنبار شده ي درون است يا چکمه ي سياه بي رحم که قفسه سينه اش را فرو مي پاشد.با اين عذاب ها غريبه نبود...
-
تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:58
سفارش تبلیغ صبا ویژن sadaf [ و فرمود : ] از خدا بترسید ، ترسیدن وارستهاى که دامن به کمر زده و خود را آماده ساخته ، و در فرصتى که داشته کوشیده و ترسان به راه بندگى تاخته و نگریسته است در آنجا که رخت بایدش کشید و پایان کار کار و عاقبتى که بدان خواهد رسید . [نهج البلاغه] پیوندها صفحه اول پیام رسان پار...
کبوتر و آسمان «سروده ي استاد فريدون مشيري»
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 3:11
کبوتر و آسمان بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آن چنان که اگ
روزگار غريبي است
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 13:33
روزگار غريبي است پر از فاصله ،ترس ،تنفر...آدمهايي که هيچ وقت ياد نگرفتيم با هم زندگي کنيم...ماسک هايي که به چهره هايمان زده ايم ،لباس هاي عروسکي که به تن کرده ايمهمه ي دنيايمان شده است.فراموش کرده ايم که قبل از هر چيز يک وجه اشتراک داريم که:همه انسانيمروابطمان فقط بر مبناي جنسيتمان ،سطح و طبقه ي ...
آخرين پرده
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 13:33
شايد قرار نبود پايانش اين طور باشد...سخت بودنش قابل پيش بيني بود اما حالا که فرارسيده بود بيش از حد دشوار بود.آنقدر که گاهي در گوش خيالش صداي خرد شدن دنده هايش را مي شنيد...اما معلوم نبود فشار آه هاي تلنبار شده ي درون است يا چکمه ي سياه بي رحم که قفسه سينه اش را فرو مي پاشد.با اين عذاب ها غريبه نبود...
...
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 13:33
دلم بد جوري هواي روزهاي خوش قصه را دارد. نه اينکه ناخوش باشم ، نه . اما انگار آن روزها يک جور ديگر بود ...همان وقت ها را مي گويم که شوق داشتنت وجودم را لبريز کرده بود ...همان وقت ها که مثل امروز هر لحظه ترس از دست دادنت همراه من نبود... فقط حال خوب تصور روزهاي قشنگ با تو بودن همه ي فکرم را گرفته بو...