خرید بک لینک
کبوتر و آسمانبگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند راشاید که پیش ازین نپسندی به کار عشقآزار این رمیده سر در کمند رابگذار سر به سینه ی من تا بگویمتاندوه چیست عشق کدامست غم کجاستبگذار تا بگویمت این مرغ خسته جانعمری است در هوای تو از آشیان جداستدلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کامخواهم که جاودانه بنالم به دامنتشاید که جاودانه بمانی کنار منای نازنین که هیچ وفا نیست با منتتو آسمان آبی آرام و روشنیمن چون کبوتری که پرم در هوای تویک شب ستاره های ترا دانه چین کنمبا اشک شرم خویش بریزم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:58

روزگار غریبی است پر از فاصله ،ترس ،تنفر...آدمهایی که هیچ وقت یاد نگرفتیم با هم زندگی کنیم...ماسک هایی که به چهره هایمان زده ایم ،لباس های عروسکی که به تن کرده ایمهمه ی دنیایمان شده است.فراموش کرده ایم که قبل از هر چیز یک وجه اشتراک داریم که:همه انسانیمروابطمان فقط بر مبنای جنسیتمان ،سطح و طبقه ی اجتماعیمان ،دینمان و ... تنظیم می شود.نمی فهممواقعا روزگار غریبی است: فاصله ،فاصله و فاصلهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:58

شايد قرار نبود پايانش اين طور باشد...سخت بودنش قابل پيش بيني بود اما حالا که فرارسيده بود بيش از حد دشوار بود.آنقدر که گاهي در گوش خيالش صداي خرد شدن دنده هايش را مي شنيد...اما معلوم نبود فشار آه هاي تلنبار شده ي درون است يا چکمه ي سياه بي رحم که قفسه سينه اش را فرو مي پاشد.با اين عذاب ها غريبه نبود...فرشته ي مهربان زندگيش هم زير همين شکنجه ها به آسمان پرکشيده بود و اين شب ها موقع لالايي گفتن ،همان آخرين نگاهش را با خود به عالم رويا ها مي آورد.مثل بيشتر هم سالانش نبود ،خيلي خوشبختي هاي زندگي را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:58

سفارش تبلیغ صبا ویژن sadaf [ و فرمود : ] از خدا بترسید ، ترسیدن وارسته‏اى که دامن به کمر زده و خود را آماده ساخته ، و در فرصتى که داشته کوشیده و ترسان به راه بندگى تاخته و نگریسته است در آنجا که رخت بایدش کشید و پایان کار کار و عاقبتى که بدان خواهد رسید . [نهج البلاغه] پیوندها صفحه اول پیام رسان پارسی بلاگ اوقات شرعی پست الکترونیک عناوین یادداشتهای ... آخرین... روزگار... کبوتر و... عناوین یادداشتها[60] بایگانی مرداد 94[16] شهریور 9ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:58

کبوتر و آسمان بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آن چنان که اگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 3:11

 روزگار غريبي  است  پر از فاصله ،ترس ،تنفر...آدمهايي که هيچ وقت ياد نگرفتيم با هم زندگي کنيم...ماسک هايي که به چهره هايمان زده ايم ،لباس هاي عروسکي که به تن کرده ايمهمه ي دنيايمان شده است.فراموش کرده ايم که قبل از هر چيز يک وجه اشتراک داريم که:همه انسانيمروابطمان فقط بر مبناي جنسيتمان ،سطح و طبقه ي اجتماعيمان ،دينمان و ... تنظيم مي شود.نمي فهممواقعا روزگار غريبي است: فاصله ،فاصله و فاصله     ادامه مطلب

برچسب: روزگار غريبي است نازنين,روزگار غريبي است,روزگار غریبی است نازنین, نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:33

شايد قرار نبود پايانش اين طور باشد...سخت بودنش قابل پيش بيني بود اما حالا که فرارسيده بود بيش از حد دشوار بود.آنقدر که گاهي در گوش خيالش صداي خرد شدن دنده هايش را مي شنيد...اما معلوم نبود فشار آه هاي تلنبار شده ي درون است يا چکمه ي سياه بي رحم که قفسه سينه اش را فرو مي پاشد.با اين عذاب ها غريبه نبود...فرشته ي مهربان زندگيش هم زير همين شکنجه ها به آسمان پرکشيده بود و اين شب ها موقع لالايي گفتن ،همان آخرين نگاهش را با خود به عالم رويا ها مي آورد.مثل بيشتر هم سالانش نبود ،خيلي خوشبختي هاي زندگي را لمس نکرده بود که هر ناملايمتي اشکش را جاري کند ،اما اين يکي گويا وحشتناک ترين پرده ي نمايش بود.حدسش درست بود، همان لوله ي سياه مرگ بود که اين بار قلب معصوم او را نشانه رفته بود...چه خوب شد که فرصتي نبود تا بعد از اين بازديد پرحادثه و پرماجرا دفتر نظرخواهي دنيا را بنويسد ،آن وقت لابد بايد از آدم بزرگ ها به خاطر قشنگي هاي دنيا تشکر مي کرد ، اما او که هيچ وقت نوشتن نياموخته بود...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:33

 دلم بد جوري هواي روزهاي خوش قصه را دارد. نه اينکه ناخوش باشم ، نه . اما انگار آن روزها يک جور ديگر بود ...همان وقت ها را مي گويم که شوق داشتنت وجودم را لبريز کرده بود ...همان وقت ها که مثل امروز هر لحظه ترس از دست دادنت همراه من نبود... فقط حال خوب تصور روزهاي قشنگ با تو بودن همه ي فکرم را گرفته بود...اما حالا ديگر خيلي از آن روزها فاصله گرفته ايم ...انگار ديگر قرار نيست بودنت هميشگي باشد . قلبم آرام آرام خودش را براي يک فراموشي بزرگ آماده مي کند ...مقصر چه کسي بود ؟ نمي دانم ...  ادامه مطلب

برچسب: name,meaning,m, نویسنده: شیدا توکلی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:33

صفحه بندی